تياتر در غربت

بزرگترین آرشیو نمایشنامه در ایران

نمایشنامه طنز



قرار ساده دیروز،دیدارشبانه امروزنوشته:سید مرتضی موسوی تبار


آدم های نمایش:

1- پسر

2- مرد- امیر خسرو دهلوی

3- نظامی گنجه ای

(صحنه تاریک است.صدای تلفنی به گوش می رسد. صحنه نور می گیرد . میزی در وسط صحنه و در حالی که سه صندلی در اطراف آن قرار دارد و پسری که بر روی کتابی که زیر دستانش قرار دارد افتاده و خوابیده است. پس از چند بار صدای زنگ تلفن ،پسر از خواب می پرد. این سو و آن سو پی تلفن می رود. گوشی بی سیم تلفن بر روی میز مقابلش قرار داشت. گوشی را می یابدو به دست می گیرد.)

پسر

الو ، بله ، بفرمایید... کی ... کجا ... شما کی هستی ... چی چی می گی ... نه ، نمی فهمم ... اصلاً این موقع شب چی داری می گی ، ساعت دو نصفه شبه ... با با مزاحم نشه ... ولمون کن... آخه تو با کسی قرار داری به من چه ربطی داره ؟... نه خیر ، غیر از من کسی اینجا نیست ... بله ... به سلامت

(تلفن را قطع می کند.)

پسر

عجب آدمایی پیدا می شن . خودشم نمی فهمه چی می گه. از خواب ناز بیدارم کرد. بگیرم بخوابم.

(به جای اول خود باز می گرددو می خواهد بخوابد. لحظه ای نگذشته است که صدای قدم هایی که محکم بر زمین گذاشته می شود شنیده می شود . ترسان و هراسان از جای خود بر می خیزد.)

پسر

این دیگه صدای چیه؟!

(مردی ملبس به لباس های هندی در حالی که دو دستش را زیر چانه اش گرفته و پاهایش را محکم به زمین می کوبد ، از میان جمعیت به طرف صحنه می آید. با نزدیک شدن او به صحنه پسر قدمی عقب تر می نهد. مرد هندی بر بالای صحنه می رود و با گویش هندی سخن می گوید.ما او را با نام " مرد " می شناسیم.)

مرد

پسر جان به کجا رهسپاری . لحظه ای درنگ کن. با شما کاری دارم.

پسر

(در حالی که ترسیده) این ... این موقع شب تو خونه ی ما با من چکار داری.

مرد

سوالی دارم. پاسخ آن را از تو طلب دارم.

پسر

من که به کسی قرض و قُوله ای ندارم.

مرد

می دانم قرضی به کسی نداری ....

پسر

از کجا می دونی قرضی به کسی ندارم.

مرد

خودت این مطلب بر زبان راندی ، حال سوالم پاسخ می گویی یا نه؟

پسر

حالا بپرس بینیم چه سوالی داری .

مرد

من با مردی آذری زبان در اینجا قرار دارم ،شما او را در این نزدیکی ندیده اید ؟

پسر

آخه تو با اجازه ی کی تو خونه ی ما با یه نفر دیگه قرار گذاشتی ؟!

مرد

مگر اینجا ملک شخصی شماست؟

پسر

با اجازه ی شما که بی اجازه تشریف آوردین ، بله .

مرد

پس مبارک است. ... انشاا... به پای هم به سن کهولت برسید.

پسر

انشا ا... ولی نگفتی با کی قرار داری ؟

مرد

اگر رخصت و اجازه دهی بنشینم ، هر چه بخواهی برایت می گویم. از هندوستان تا اینجا را با پای پیاده آمده ام.

پسر

نه ، انگار آدم با حالی هستی ، بگیر بشین یه ساعتی با هم حرف بزنیم. منم دیگه خواب از سرم پرید.

( هر دو می نشینند)

پسر

راستی مگه از هند هواپیما نیست یا لا اقل اتوبوس.

مرد

آن ها دگر چه هستند؟!

پسر

تو یعنی نمی دونی هواپیما و اتوبوس چیه ؟

مرد

نه ، نمی دانم

پسر

خُب ، ایرادی نداره ، بعداً می فهمی.

مرد

نه ، بگویید می خواهم بدانم.

پسر

ولش کن ، لازم باشه می فهمی.

مرد

(به دست و پای پسر می افتد.) نه ، از شما التماس می کنم ، خواهش و تمنا دارم به من بگویید هواپیما و اتوبوس چیست ؟

پسر

خُب بابا ، این کارا چیه ... میگم .پاشو بشین سرجات

مرد

(بر می خیزد و در جایش می نشیند.) پس بگویید.

پسر

هواپیما یه وسیله ای هست برای حمل و نقل که مثل پرنه ها تو آسمون حرکت می کنه. اتوبوس هم وسیله ای هستش که توی جاده ها و خیابون ها روی چهار تا چرخ روی زمین حرکت می کنه. یه وسیله هست بهش می گن قطار ، تو کشور شما زیاد هست زود زود هم به هم می خورن ، چه جور ندیدی .

مرد

عجب مخلوقات عجیب الخلقه ای

پسر

بله ، تازه کجاش رو دیدی.

مرد

نه ، به خدا من هیچ جایش را ندیده ام.

پسر

می دانم . می خواستم بگم ...

مرد

نه نه ... این وصله ها به من نمی چسبه .

پسر

با با من که حرف بدی نزدم. اصلاً ول کن ... بگو ببینم اصلاً تو کی هستی ؟

مرد

من؟!

پسر

بله ، شما.

مرد

من امیر خسرو هستم.

پسر

دِ ، پس چطور اسمت ایرانیه ؟!

مرد

مگه نمی بینید دارم فارسی حرف می زنم.

پسر

اه ، راست می گی داری فارسی حرف می زنی ، داشتم فکر می کردم من دارم هندی حرف می زنم.

مرد

اجداد من اصلاً ایرانی بوده اند.

پسر

خیلی جالبه...

مرد

بله ، خیلی جالب است.

پسر

چه کاره هستی ؟ چه کار می کنی ،

مرد

شاعر پر آوازه ی دیار هند هستم.

پسر

شاعر پر آوازه ی دیار هند هستی ؟ نکنه امیر خسرو دهلوی هستی ؟

مرد

مگر تو مرا می شناسی ؟

پسر

نه من تو رو نمی شناسم .من امیر خسرو دهلوی رو می شناسم.

مرد

خُب من امیر خسرو دهلوی هستم.

پسر

فکر نمی کنم چنین باشه.

مرد

چرا چنین فکر نمی کنید... خواهش می کنم چنین فکر کنید.

پسر

چطوری فکر کنم ؟

مرد

این طوری ، عین ای کیو سان !( ادای ای کیو سان را در می آورد.)

پسر

آخه تو با این وضعت چطوری امیر خسرو دهلوی هستی ؟

مرد

مگر وضعم چگونه است ؟ هندی هستم ، لباس هندی پوشیده ام . نیاکانم ایرانی هستند، فارسی تکلم می کنم. تو خودت را بگو و این وضعیتت را ، با لباس زیر در مقابل میهمان متشخصی چون من نشسته ای .

پسر

باز که داری پر رو می شی . انگار یادت رفته اینجا خونه ی ماست. زنگ می زنم پلیس 110 می یاد می بردت ها.

مرد

پلیس 110 دیگر چه نوع وسیله ی نقلیه ای است ؟

پسر

با احترام صحبت کن آقا ، پلیس 110 وسیله ی نقلیه نیست ، پلیس 110 اگه نباشه تمام مملکت رو دزد و قاتل و جانی بر می داره.

مرد

بله ، داشتم عرض می کردم من امیر خسرو دهلوی هستم شاعر پر آوازه ی هندی.

پسر

باز گفت امیر خسرو دهلوی . امیر خسرو دهلوی وسطای قرن هفتم متولد شد و اولای قرن هشتم دراز به دراز افتاد و مُرد . اون موقع الان تو قرن بیست و یکم چکار داره.

مرد

(ناراحت می شود.) عوضی ، خجالت نمی کشی ، تولد و مرگ مرا با قرن هجری می گویی ، آن وقت برای من کلاس می گذاری و قرن زندگی خود را با میلادی می گویی.

پسر

حالا چه فرقی می کنه، قرن بیست و یکم یا قرن چهاردهم ، همش هفت قرن فاصله اس دیگه.

مرد

حالا وقتی برای تو هفت قرن فاصله مهم نیست ، چه ایرادی دارد من از قرن خود به اینجا آمده باشم، تازه در دنیای فانتزی همه چیز ممکن است.

پسر

باشه ، قبول کردیم که تو امیر خسرو دهلوی هستی ، اینجا اومدی چه کار؟

مرد

بنده کاری نداشتم . کس دیگری مرا دعوت کرده ، با من کاری داشت ، در واقع قرار هست با هم یه تصفیه حساب داشته باشیم.

پسر

تصفیه حساب ، اونم اینجا خونه ی ما.

مرد

خُب بله همین جا.

پسر

حالا قراره با کی تصفیه حساب داشته باشی ؟

مرد

با جناب آقای نظامی اهل گنجه.

پسر

منظورت همون نظامی گنجه ای شاعر که نیست؟

مرد

چرا نیست ، دقیقاً منظور نظرم همان بود.

پسر

خُب ، پس حالا کجاس ؟

مرد

چه می دانم کجاست ... قرار بود زودتر از من اینجا باشد ، تازه شهر او به این جا نزدیکتر است.

پسر

خُب حالا تصفیه حسابتون برای چیه ؟

مرد

بگذار بیاید ، بعداً. فعلاً نی توانم داستان را لو بدهم.

پسر

خُب لو نده . من که نمایش نامه رو خوندم.

مرد

آخه تو که هستی که بخاهم داستان را برایت لو بدهم یا ندهم . به خاطر این تماشاگرا گفتم.

پسر

آهان ، ببخشید ، یادم نبود . این قدر رفته بودم تو حس که تماشاگرا یادم رفت.

مرد

فاصله گذاری برشت را رها کن برگرد بیا به نمایش.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 23:31 توسط عزيز فخر

ع.فخر.ب
40 عدد عجيبي است .بوي پيري ميدهد بوي افتادن تو سرآزيري .بوي چيزي نزديك به يك قرن .بعله در1348 خورشيدي در هرم گرماي 50درجه ،در جنوب شرق ايران به دنيا آمدم.بالاي 25 سال است كه در عرصه هنر اين سرزمين در خدمت ايرانيان بوده وبه اين بودن باتمام بودها،نبودها وكمبودها افتخارمي كنم.رهتوشه اين روزها،ماههاوسالها درعرصه صحنه:نويسندگي چيزي درحدود 30 نمايشنامه .كارگرداني 25نمايش ونويسندگي وكارگرداني بيش از 2000 دقيقه نمايش تلويزيوني وبيشمار نمايشهاي راديويي بوده است.
به گمانم منم منم زدنهاي شاعر بيش از مبلغ شد.باقي باشد در مجالي ديگر،اگر عمر ياري كند وشاعر، لايق.
باري خوش آمديد!!!

------------------------------------

آغاز...

چارقدي از گل و لاله سرش كرده وخندان به تماشاي خدا آمده باز

گل ميخك بادو صد عشوه وناز

چشم بگشوده به روي در و دشت

مي كند رقص به همراه نسيم

به همگامي ساز

چون صداي باد مي پيچدميان دشت گل

------------------------------------
به بهاران بگو
دیگر نیازی به او نیست
خودکفا شده‌ایم
باران می‌خندیم
درخت می‌پوشیم
و ناودان‌ها را
دزدان آلومینیوم
قرض گرفته‌اند

*******************

وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی
...
خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته

فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند

وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی

دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی !

وقتی بزرگ میشوی ، قدت کوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند

آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیکنی !

وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !

ویک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای ودستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای !

آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آنروز تو را به خاک میدهند
و میگویند :
خیلی بزرگ شده بود

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط قالب رايگان وبلاگ در بخش قالب محشر